اولین دیدار ...
ورودی باب الرضا(ع)، سر و گردن را به نشانی ادب خم کردم و ناگاه اسم زیبایت، بی اختیار از لبانم سُر خورد...
تهران - حیاتورودی باب الرضا(ع)، سر و گردن را به نشانی ادب خم کردم و ناگاه اسم زیبایت، بی اختیار از لبانم سُر خورد...زبانم از هیاهوی واژه ها، تنها نام تو را تکرار می کرد:السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی الامام الرئوفچقدر با شکوه تر از آن بودی که در ذهن کودکی ام نقاشیت کشیده بودم...دوست داشتم به همه ی عالم بگویم: شده ام زائر راضا(ع)گوهر شاد و جمهوری، غدیر و قدس، کوثر و آزادی و....پاهایم رمقی برای حرکت نداشت اما اشتیاقی بزرگ مرا به سویت می کشاند.رسیدم...خدای من اینجا که بهشت است!!! ضریحت را می گویم.احساس می کردم بربلندای نردبان اوجم، نمی دانم شاید هم این آسمان بود که به ما نزدیکتر شده بود.نگاهم به نگاهت گره خوردتمام قد روی نوک انگشتانِ پا ایستادم تا شاید از لابه لای عبور زائران، بهتر تماشایت کنم.یکی دعا می خواند ؛ دیگری چکه چکه می باریدُ در آغوش محبتت ذوب می شد؛ و دلشکسته ای هم آهوان بی پناه چشمانش را به سمت دستهای مهربانت رها می کرد...چه محبت بی کرانه ای!تکیه گاهی برای سنگینی شانه های خسته ی همه ی مان شده بودی تا فارغ از هر دلواپسی و اضطرابی، سر بر دامن مهرت گذاریم و بغض های نهفته و حرف های در گلو مانده را یکی یکی پیش پایت خالی کنیم.و ندایی از عمق دل صدا میزد : برای دیگران هم بخواه، برای همه ی آنهایی که طلب کرده اند ....بخواه ! صاحب این آستان بی مضایقه می بخشد...****************وقتی سفره ی کرم تو باز باشد، مهمانی بسی شیرین است.این را هر آنکس که نمکگیر خوان شما شده است می گوید...آنقدر که دل کندن از اینجا، چیزی شبیه محال.مثل روز آخرِ من! گویی چشم هایم برای تو شده بود.می خواستم یک دل سیر ببینمتان تا گرفتن اذن دخول بعدی، تصویر بارگاهُ آستانت مدام در ذهن کوچکم تکرار شود، تکرار!دوباره خلوت منُ تو در این مساحت عرش ...و دوباره نگاهم به نگاهت گره خورد در این ازدحام ؛ اما اینبار اشکها حائل دیدنمان بودند.می دانی لحظات واپسین از خدا چه خواستم؟! همانطور عقب عقب پیش می رفتم و همه ی سلام ها را جای وداع پیشکشتان می کردم از خدا خواستم همه ساله زیارتت روزیم شود...سپس لبریز از خواهش شدمُ التماس، تا قولش را از شما بگیرم. ***************امروز بیش از 12 سال، از اولین دیدارمان می گذردو تو همه ساله مرا به پابوسی آسمان هشتمت پذیرفتیو من ؛ شما را خوش قولترین کس دیدم به وفای عهدش.از شما چه پنهان! درست است قد کشیدم و بزرگ شدم اما دلم کوچکتر از آنست که فاصله ی این زیارت تا زیارت بعدی را تاب بیاورد...حالا هروقت خیلی زود دلتنگت می شوم از چارگوش همین اتاق ، خیره به مشرق، رو به قابت، تو را نفس بلند می کشم تا ریه هایم از هوایت تازه شوند..و دستهای نیازم را دخیل پنجره فولادت می کنم آقا...همینکه دقایقی لحظاتم متبرک از نام تو می شوند آرامم می کنداما کاش می شد همیشه مقیم آستانت بود و هر لحظه در آسمان حریمت بال و پر گشود مثل کبوتر حرم.